سه کله پوک
خاطرات دوران دانشجویی ما
امروز که اومدم به خونمون سر بزنم
ادرس یادم رفته بود![]()
زندگی با ادم چه کارا که نمیکنه خواهر![]()
دوست جونیام منو ببخشید اگه کم بهتون سر میزنم یا نمیام![]()
![]()
یادش بخیر![]()
چه دنیایی داشتم با این خونم
ولی الان حس هیچیش نیست![]()
بچه ها خیلی واسم دعا کنید
فعلا وب مب تعطیل
در پناه حق باشید
دوستتووووووووووووووووون دارم![]()
![]()
فدای همتون
فعلا![]()
![]()
![]()
دلم واسه مامان جونیم یه ذرررررررررررررررررررررررره شده![]()
هر چند که به قولی مامان جونی مثل دوتا هوو میمونیم
ولی من دلم واسه هوو جونیم تنگیده خب
دلم میخواد بشینم بگریستم![]()
زنگیدم بهش کلی دلمو سوزوند گفت فسنجون داشتیم![]()
منم الکی گفتم منم ماهی خوردم
خیلی دوست داره
منم خیلی دوسش دارم![]()
تا اواخر تیر نمیبینمش
اخه بیکار بودیم پاشدیم اومدیو یونیور![]()
بودیم زندگیمونو میکردیم دیگه
یه روز در میون دعوامونو میکردیم دیگه
اون میگفت من ج میدادم
(اخ اخ چه دخت بدی
)
مامان خونم کم شده![]()
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ کار کنیم![]()
میلاد باسعادت خانوم حضرت
زهرا
رو هم به همه عاشقای ایشون تبریک میگم
امیدوارم همه مامان جونی ها سایشون ۱۲۰ سال با عزت و سلامت کامل بالای سر بچه هاشون باشه
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
بعد از ازدواج
کاری نداره! از پایین به بالا بخون!

دیدم که ازپس در پهلوی من شکسته است
فریاد من درآنجا علی علی علی بود
بر روی من با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود
من هم زخون بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا علی علی علی بود
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
ستایش خدایی را است بلند مرتبه!
اطلاعیه اطلاعیه
سلام بانو مریمو![]()
خیلی دلم واستون تنگ شده![]()
روحی که معلوم نیست کجاست
ولی شنیدم مرخصی گرفته این ترمو
جوابم که نمیده
تو کجایی خانومی![]()
خط خودت که خاموشه
شماره مامانت اینا رو گرفتم کسی جواب نمیده
ای دیتو نداشتم
یه هو تو نویسندگان وب پیداش کردم
ادتم کردم واست افم گذاشتو شمارمم دادم
افمم خوندی
ولی چیزی نگفتی
نگرانتم گلم![]()
![]()
هر چه سریع تر یه جوری باهام ارتباط بر قرار کن![]()
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد... به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...
آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..
خوبید 
امید وارم سال نو رو با خوبی و خوشی شروع کرده باشید
ممنون از اونایی که سال نو رو تبریک گفتن![]()
میگن دختر که رسید به ۲۰ باید به حالش گریست
خدایی نکرده بد به دلتون راه ندیدا 
نه
امروز تولدم بود

دست بزنید 

و شادی کنید امروز تولد گله![]()
پیر شدیم
رفت دیگه
میگن ۲۰ سالگی قشنگ ترین سال عمر ادمه![]()
امید وارم همین جور باشه
سالی باشه که خدا هم ازم راضی باشه
نیازمند دعای خیرتون هم هستم
فدای همتون
فعلا

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
عیدتون مبارک
سال گهیست چشم و مرادم شدی![]()
سرورو برتر به دعایم شدی![]()
چشم به چشمان افق دوخته![]()
از غم هجر دل خود سوخته![]()
با توام ای رهروی می خانه ها![]()
ای که بودی هم ره دیوانه ها![]()
هر که به دیدار دلت باز شد![]()
تا ابد او هم ره یک رازشد![]()
![]()
ادامه مطلب
خوبید خوشید
سلامتید ایشالا
ما هم هیییییییییی بد نیستیم![]()
یه مدته این زانوهای ما به چرق چرق اوفتاده
قضیه اینه که دانشکده خراب نشده ما یه سه چهار تا ساختمون ۶ طبقه اس![]()
سه تا اسانسور داره که به احتمال ۱۰۰ درصد مال عهد دقیانوسه
این بنده خداها توی ترم قبل دربست در اختیار ما دانشجو ها بودن
ولی خب تقریبا روزی ۳ ۴ دفعه بچه ها بنا بر دلایل حمل بار اضافه و اشخاص بالای ۷۰ کیلو به اسانسور بیش از ۴ نفر توی اسانسور گیر میکردن![]()
خلاصه طولی نکشید که این اسانسورا کنترلی شدن و مخصوص اساتید محترمه![]()
![]()
حالا یه ۲۰۰ دونه دانشجوی ناقابل مجبور بودن از طبقه ۶ این ساختمون به طبقه ۵ اون ساختمون الی طبقه ۳ اون یکی ساختمون و در صورت ضرورت به طبقه ۴ اون ساختمون برن![]()
بعضی وقتا میاوفتادیم به دستو پای استادا که استاد مینیسکو پینیسکو سادیسمو انارشیسمو همه جور مرض گرفتیم مارو با خودتون ببرین جون بچه هاتون![]()
ما گناه داریم![]()
شخص شخیص بنده
در طول این ترم اکثر کلاسا رو با تاخیر میرسم![]()
![]()
یه بار یکی از بچه ها گفت میخواین یه حالی بهتون بدم
گفتیم چی![]()
دیدیم رفت طرف دفتر اساتید با دو نفر دیگه
دنبالش اروم اروم راه افتادیم رفتیم
دیدیم داره به استادا میگه استاد این اقای زارع پاهاش پیچ خورده اگه میشه لطف کنید کنترولتونو بدید برسونیمش بعد براتون میاریم![]()
سه چها رتا از استادا قبول کردن
بعد اونا هم بچه ها رو بردن بالا اوردن پایین![]()
کلی ام حال کردیم
این ماجرا گذشت و استادا نفهمیدن و رسیدیم به کلاس ساعت دو
این کلاسمون خوشبختانه طبقه اول بود
ولی چون توی این کلاس عتیقه ما یه سری چینگول بینگول هست درش همیشه قفله تا استاد بیاد
استادمون اون روز دیر کرد
با بچه ها تو سالن جمع شده بودیم![]()
دفتر هر استاد با کلاسی که درس اون استاد توش برگذار یشه تو یه طبقه اس![]()
در دفتر بسته بود
یی هو سمیه یه اهنگ کردی انداخت
همه شروع کردن به هم خونی
هیچکی ام بلد نبود بخونه
منو چند نفری نشست بودیم![]()
دو سه نفری شروع کردن به کردی رقصیدن


یه هو دیدیم در دفتر استاد باز شد
گفت این صرو صدا ها واسه چیه
گفتیم استاد منتطرتون بودیم
گفت حتما داشتین واسه استقبال از من چاوشی میکردیند
در ضمن مگه این اقای زارع نبود که پاهاش پیچ خورده بود
قرش واسه چیه

رفتیم سر کلاس
حوصم دیگه داشت سر میرفت از موضوع درس![]()
یه دفعه سودی خیلی اروم و اهسته گفت سوسک...![]()
برگشتم ییه نگاه به پشت صندلیم کردم دیدم بله یه سوسک به ابعاد منری پشت سرمه![]()

منم از اون جای یکه از هر موجودی غیر از انسان میترسم دسته صندلیمو زدم بالا جزوم افتاد
قبل اون داشتم خومو توب اینه مرضیه رصد میکردم
اینه ایم هم که زیر جزوم بود افتاد جلو پای استادو شکست
هر کی تو اون لحظه به فکر در رفتن خودش بود
این وسط قیافه استاد از همه جالب تر بود
از خنده خم و راست میشد و به حرکات بچه ها میخندید![]()
هر کی یه طرف در میرفت
یه چند نفری رفته بودن رو صندلی هاشون
از طرف دیگه مسترون ته کلاس از خنده ریسه میرفتن
من که خودمو سریع تر از بقیه بچه ها از معرکه نجات داده بودم کنار استاد ایستاده بودمو بیشتر از حرکات بچه ها به خنده استاد میخندیدیم
خلاصه روز خیلی باحالی بود
ولی حسابی خسته شدیم
منم این روزا خودمو حسابی مشغول یه سری کارای فرعی کردم
درسمم دارم کنارش میخونم
کلی دختر خوبی شدم
فعلا دوستان![]()
![]()
![]()
پدر چهار تا بچه اینها را گذاشت توی اتاق و گفت اینجاها را مرتب کنید تا من برگردم. میخواست ببیند کی چه کار میکند. خودش هم رفت پشت پرده. از آنجا نگاه میکرد میدید کی چه کار میکند، مینوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش
یکی از بچهها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و اینها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچهها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمیگذارم کسی اینجا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمیگذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب میکرد همهجا را. میدانست آقاش دارد توی کاغذ مینویسد، بعد میرود چیز خوب برایش میآورد. هی نگاه میکرد سمت پرده و میخندید. دلش هم تنگ نمیشد. میدانست که هم اینجا است. توی دلش هم گاهی میگفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر میکنم
آخرش آن بچه شرور همه جا را ریخت به همدیگر. هی میریخت به هم، هی میدید این دارد میخندد. خوشحال است، ناراحت نمیشود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش، خنگ نباش، گیج نباش، شرور که نیستی الحمد الله. گیج و خنگ هم که نیستی ،نباش زرنگ باش نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین،و بخند و کار خوب کن خانه را مرتب کن.
حاج اقای دولابی
|
کسی جواب گریه مرا نمیدهد
زخم خورده ام ولی میان جمع
یک نفر برای زخمهای دل دوا نمیدهد
چرخ میخورم به لابه لای قلبهای کاغذی
یک نفر در این میانه
بوی آشنا نمیدهد
با دلی شکسته
از جماعتی گسسته
رو به سوی خویش میروم
روبروی آینه حرف میزنم
گریه میکنم
آینه به حرفهای من گوش میدهد
گریه میکند

| Design By : 7Tools |


